ling
و دیگر هیچ!!!
يک سلام يخ و برفي به رفقاي باحال خودم!!! خوب ميبينم که بازم محرم شده و هيئت ها دوباره برنامه دارن و بازم دسته ها تو خيابون راه افتادن!!!! شما ها هيئت ميرين؟ من با دوستام ميخوام برنامه ريزي کنم هرشب بريم هيئت . آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه بالاخره مسافران تموم شد ولي اي کاش يه سري جديدشو ميساختن براي عيد پخش ميکردن!!! راستی امتحانای ترم من از ۷ دی شروع میشه برام دعا کنید معدلم عالی بشه. این آخرین آپ من تا بهمن هستش پس قدرشو بدونید. میخوام براتون بیو گرافی لین رو بذارم. برین حالشو ببرین!!! نام:Ling Xiaoyu منبع بیو گرافی لینگ:http://tekken-iran.blogfa.com/author-tekken-iran.aspx حتما یه سری بزنید وبه باحالیه. و اما سرگذشت لین: او يک دانش آموز دبيرستانی بود که ماموریت داشت از خانواده ميشيما محافظت کند.در تورنمنت قبلی او از دست نقشه های پليد هيهاجی به وسيله يوشی ميتسو نجات پيدا کرد ، سپس دریافت تمام اين بد شانسی ها و ناکامی هايی که برای او رخ داده است به خاطر رفتارهای بد پسر هيهاجی ، کازويا می باشد. وقتی خبر مرگ هيهاجی را شنيد اشک در چشمانش جاری شد و آرزو ميکرد که ای کاش زمان بازمي گشت و او دوباره هيهاجی را ميديد ، بعد ها او با يک دانشمند زيرک ملاقات کرد که ميگفت يک ماشين زمان ساخته و او را به هر زمانی که بخواهد منتقل می کند اما شرط اين بود که در تورنمنت تکن 5 پيروز شود و اينطور بود که لينگ وارد تورنمنت شد. آيا او ميتواند در اين تورنمنت پيروز شود ؟ خوب اینم یه داستان قشنگ حتما بخونیدش : خوب دیگه باید خدافظی کنیم تا بهمن!!! تماس فررررررررررررررررررررت!!! سلام رفقای محترم!! امیدوارم حالتون خوب باشه!!! ببخشید یکم دیر شد. بازم تولد نرگس جون رو تبریک میگم ایشالا صد ساله شه!!! وای دیشب کنسرت فرزاد فرزین بود خیلی دوست داشتم برم ولی یکم دیر به بابام گفتم نتونستیم بلیط بگیریم!!! امتحان های میان ترممون شروع شده تا حالا امتحان ریضای و جغرافی و عربی رو دادم. ریاضی خیلی بشم ۱۸ .جغرافی هم تو مایه های ۱۹.۵۰ میشم .عربی هم ۱۹ شدم. امتحان بعدیمون دوشنبس علومه. از مدرسه که اومدیم یکم برف اومد ولی خییییییییییییییییلی کم بود به درد عمش میخورد!!!ولی فکر کنم بازم امشب بیاد!!! وای اگه بدونید چه حالی میده!!! ۳ روز تعطیل باشی،برف هم بیاد،خرید زمستونی هم بری،با دوستات کلی برف بازی کنی بزنید تو سر و کله هم!!!البته همه اینا که گفتم به وجود برف نیازمنده!!! خوب این هفته هیچ اتفاق خاصی نیافتاد البته هفته قبلش تولد دوست ریحانه بود کلی حال کردیم!!! حالا جا داره که براتون یه داستان باحال و قشنگ بزارم!!! ما چقدر فقیر هستیم!!! روزی یک مرد ثروتمند پسرش را به یک ده کوچک برد تا به او نشان دهد مردم آن جا چقدر فقیر اند.آن دو یک شبانه روز در خامنه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر مرد از پسر پرسید نظرت راجع به سفرمان چه بود؟ پسر گفت:خیلی عالی بود پدر. مرد پرسید آیا به زندگی آن ها توجه کردی؟ پسر گفت :بله پدر. و پدر پرسید چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و گفت:فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا.ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.حیاط ما به دیوار هایش محدود میشود ولی باغ آنها بی انتهاس!!!. با شنیدن حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود.پسر بچه اضافه کرد: (متشکرم پدر تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!!!) خوب از داستان خوشتون اومد؟ راستی قالب جدیدم باحاله؟ عکسی که بالای قالبمه متعلق به یکی از کاراکتر های بازی تیکنه.که اسمش (لین شائویو) ست.اگه خوشتون اومده به این آدرس برین اونجا پر از این مدل عکس هاس. این آدرس.کلیک کن: وای من دیگه خودمو کشتم انقدر بهتون گفتم به این وبلاگ برید!!!! خواهش میکنم برین یه سری بزنید!!! راستي اينم يه عكس از همه ي كاراكترهاي تيكن ۶ . خوب امیدوارم از این آپ خوشتون اومده باشه. خداحافظ!!!
سبک مبارزه:هنر های رزمی مختلف چینی
زادگاه:چین
سن:18
علاقه مندی ها:داشتن شهر بازی خصوصی.مسافرت
متنفر از:معلم ریاضی
رابطه:Panda.jin. Miharu Hiranoو........
ظهور در:تیکن 3
چشمان پدر:
اين داستان درباره پسر بچه لاغر اندامي است كه عاشق فوتبال بود در تمام تمرين ها او سنگ تمام ميگذاشت.اما چون جسه اش نصف ساير بچه هاي تيم بود تلاشهايش به جايي نمي رسيد.
درتمام بازي هاورزشكار اميدوار ما روي نيمكت كنار زمين مينشست اما اصلا پيش نمي آمد كه بازي كند.
اين پسر بچه با پدرش تنها زندگي ميكرد و رابطه ي ويژه اي بين آن دو وجود داشت.گرچه پسر بچه هميشه هنگام بازي روي نيمكت كنار زمين مينشست اما پدرش هميشه در بين تماشاچيان بود و اورا تشويق ميكرد.
اين پسر حتي هنگام ورود به دبيرستان هم لاغر ترين دانش آموز كلاس بود اما پدرش باز هم اورا تشويق ميكرد.او وقتي كه او به دانشگاه رفت هم هميشه در تمرين ها شركت ميكرد و مربي هم اورا وارد تيم كرد چون او به بقيه بازيكن ها روحيه ميداد.
در يكي از روز هاي آخر مسابقه ي فصلي فوتبال به پسر خبر رسيد كه پدرش فوت كرده است.پسر از مربي خواهش كرد كه بگذارد او هم در مسابقه شركت كند سپس بعد از كلي خواهش و التماس مربي اجازه ورود پسر را به بازي داد.
هيچكس نمي تونست آنچه را كه ميبيند باور كند اين پسر كه هرگز در مسابقه اي شركت نكرده بود تمام حركاتش به جا و مناسب بود.بازي با برد تيمي كه پسر در آن حضور داشت تمام شد.بعد از بازي مربي ديد كه پسرك تنها در گوشه اي نشسته است.مربي پرسيد:پسرم من نمي توانم باور كنم كه تو به اين خوبي بازي ميكني.چطور توانستي؟
پسرك در حالي كه گريه ميكرد پاسخ داد:ميدانيد كه پدرم فوت كرده است آيا ميدانيد كه او نابينا بود؟
سپس لبخند كم رنگي بر لبانش نشست و گفت:پدرم به عنوان تماشاچي در تمام مسابقات حضور داشت و مرا تشويق ميكرد.اما اين اولين رزي بود كه او توانست مرا ببيندو من ميخواستم به او نشان دهم كه ميتوانم خوب بازي كنم.
خوب ايشالا كه از داستان خوشتون اومد باشه.من كه كلي گريه كردم!!!

| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









